×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  جمعه - ۲۶ مرداد - ۱۳۹۷  
true

دکتر سید علی سینا رخشنده مند


true

هر از گاه، در گذر زمان، در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی، جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکوت، آغازی بی پایان را می سراید…

پرآب دو دیده و پر از آتش دل

هر از گاه، در گذر زمان، در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی، جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکوت، آغازی بی پایان را می سراید.

فقدان جانسوز ، جانکاه و اندوه بار تجسم دانایی و مهربانی، اسوه ی اخلاق و ادب، دانشی مردی یگانه، استادی جامع الاطراف و دانشمند با اشراف کامل بر ادبیات، استاد جمشید مظاهری (سروشیار) در واژه ها نمی گنجد و به باور نمی نشیند واز همین روی،
آه از دل دوستان برآورد و ادب دوستان و ادب پژوهان را در اندوهی ژرف فرو برد.

… خودکار و کاغذ را بر می دارم نمی خواستم بردارم اما دیدم نمی شود، بغض گلویم در حال خفه کردن است… بر داشتم اما برای چه ….نمی دانم….. یعنی می دانم، نمی توانم باور کنم…. چه بگویم و چگونه بگویم، نمی دانم… وقتی فکر می کنم که فضای دانشگاه و دانشکده ی ادبیات، عطر شما را دیگر نخواهد داد، کلمات چون حلقه ی داری برای یک اعدامی است…
نمی خواهم و نمی خواستم از تلخ ترین قانون زندگی سخن بگویم: مرگ…! نوشتن این واژه همچون خود آن گران و سنگین است: نمی توانم این واژه را برای جاویدی بنویسم که آسمانی بود و از جنس عرشیان… اما گویا نوشتم… یعنی باور کنم که نیستید…. باور کنم این حقیقت تلخ را …. تا این لحظه نتوانستم باور کنم شاید به این خاطر توانستم این واژه را بنویسم که می گویند مرگ پایان زندگی نیست، آغازی است بر پایان دیگر ….!
وای از این دنیا وای!!!

روز های پایانی سرد سال، همه قاصدک های بهار را به انتظار می نشینند، اما این بار قاصدک ها….

به یاد آخرین دیدارمان افتادم و آخرین صحبتمان…. هنوز طنین صدایتان در گوش بنده است شوخی های همیشگی و خنده هایتان….
نمی دانم اکنون شما را چه خطاب کنمُ مسافر .. پدر … استادُ ….؟؟!! در خلوت خودمان که می گفتم اجازه می دهید پدر صدایتان کنم و می فرمودید، مگر جز این است…

یادتان هست وقتی با همدیگر تا پای ماشین(رنو معروفتان) می آمدیم و خداحافظی می کردیم، بنده به نشانه ی ادب منتظر می ایستادم تا شما سوار شده و تشریف ببرید و بعد حرکت کنم و همیشه سر این مساله مرا سرزنش می کردید که به شرطی تا پای ماشین با هم می رویم که من دیگر این کار را تکرار نکنم و من هم شاگردی حرف نشنوُ چون وظیفه ام بود …. همیشه رفتنتان را بدرقه می کردم دستی تکان می دادید و بوقی و حرکت …اما فردا سلامی دوباره … اما این بار چه…. چگونه شد که رفتید، دستی تکان ندادید….نمی دانم تقدیر الهی چه بود که این بار رفتنتان را بدرقه نکنم…

افسوس می خورم که چرا برای آخرین بار از دیدارتان محروم ماندم …مگر مرا پسر خودتان نمی گفتید… هرچند من هیچ وقت با شما وداع نمی کنم چرا که خلوت مرا خیال سبزتان عطرآگین نموده اما حالا نمی دانم چرا این بخش از بی شما بودن برایم اجباریست!!!

پدر جان و استاد فرزانه ام،

تک تک نفس ها و نگاه هایتان، دانشگاه عشقی برای من دانشجوی کوچکتان بود .همیشه تلاش کردم هر آن چه را می گوئید با تمام وجود دریابم … اما در مقام استادی یک چیز را یاد ندادید و این را مطمئنم که فراموش کردید تدریس کنید و الا بخش هایی از آن را یاد می گرفتم …. شاید خودتان هم فکرش را نمی کردید که الان زمان آموزش آن باشدُ …. می دانید چه چیز را ؟ ای کاش “جدایی” را هم مثل بقیه ی دروس زندگی لحظه به لحظه یاد می دادید ُ خودتان آرام تر می گذشتیدُ مگر نمی دانید وداع، طوفان می آفریند!!!
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
که از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

ای کاش این بار گام هایتان را آرام تر بر می داشتیدُ …. یادتان هست در محوطه دانشگاه که باهم قدم می زدیم اجازه می دادید هم گامتان شوم و به کام دل دریابمتانُ ….. کاش این بار نیز آرام می گذشتیدُ …..

می دانم اکنون می بینید که خاطراتم از پشت پنجره اشک چگونه تر شده اند و بر صفحه کاغذ نقش می بندند… ای کاش می گذاشتید آخرین لبخند تان و نگاهتان را بدرقه کنم…. حالا بی بودن طنین صدایتانُ نور نگاهتان و صدای خنده ها و استواری گام هایتان همچون قرنی برایم سپری شده ….

پدر جان و استاد گرامی ام

هیچ می دانید صندلی های کلاس های دانشگاه ُ دیوارهای اطاقتان که نامتان بر کالبد آن نقش بسته و گل های درون اطاقتان که با طراوت نفس های مسیحایی تان نفس می کشیدند و کاغذهای روی میزتان که رد دستانتان بر آنها مانده استُ به انتظار آمدنتان مانده اند…
اکنون؛ این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
نمی دانم باور کنم نبودنتان را … این که مصداق آخرین برگ سفرنامه باران هستید که گفت زمین چرکین است…. اما این را می دانم که هر یاد سبزی که بر باغ خاطراتم به یادگار گذاشته اید همیشه همراه من خواهد بود… شما پرواز کردید و من پایم بر زمین بسته نظاره می کنم و فقط می گویم:

آنچه رفت، پیکر پاک و جسد مطهرت بود

آنچه ماند، فکر ناب و اندیشه روشن و خط ماندگارت بود.
عشق با تو آغاز شد.

کلاس خاطره ها با یاد تو جان گرفت.
تو در سپیدی برگ های دفتر دلمان جریان داری.

تو بودی و کوله باری از مهر؛
ما بودیم و تشنگی در وادی محبّت تو ، ما بودیم
و خانه های دلمان در آستانه چلچراغی از مهربانی ات.

بر لبت باران نور بود و دل ما کویر تاریکی؛
قطره قطره بر سطح ترک خورده زمین دلمان باریدی
و علم در ما جوانه زد.

نگاهت، مکتب عشق بود و ما مکتب نشین چشم هایت بودیم.

ما دست در دست تو نهادیم تا راه پرپیچ و خم زندگی
را با تو گام برداریم.

دل به دل ما سپردی و گرمای وجودت را در سرمای تمام فرازها و نشیب ها همراهمان کردی تا در یخ بندان جهالت، در جا نزنیم.

چراغ دانشی که در دست ماست،
روشنایی از تو دارد.

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
《” هوشنگ ابتهاج شاعر و غزلسرای بزرگ معاصر، در مصاحبۀ مفصلش در کتاب پیر پرنیان اندیش، در بخش یاد بعضی نفرات، در پاسخ سؤالِ مصاحبه کننده دربارۀ استاد محمدرضا شفیعی کدکنی می گوید( نقل به مضمون):« شفیعی کدکنی، در تاریخ تکرار ناپذیر است؛ چون ایشان ترکیب عجیبِ تربیت و معرفت سنتی و مدرن است. ایشان تا سطح اجتهاد علوم قدیمه را گذرانده و علم مدرن ادبیات را اکتساب کرده است، وعجیب اینکه جمشید مظاهری همانندِ قابل اعتنایی در استان اصفهان بود که چنین معارف و دانشها را به غایت کسب کرده بود؛ وی کمتر مانند شفیعی کدکنی چهره شد، ولی در محضر استادان معتبر کشور به استادی تمام، شناخته شده بود. مظاهری نسخه شناسی دقیق و با وسواس و تاریخ دانی با تسلطی مثال زدنی بود. ایشان محضر دانشمندان متأخر معاصرادبیات کلاسیک را درک کرده بود و با اینکه هیچگاه به درجۀ دکترا نائل نیامد، اما استادِ بی نظیر دانشگاه های معتبر اصفهان بود. مظاهری تسلط غریبی به وجوه و دانش های متفاوت ادبیاتِ کلاسیک ایران و جهان داشت؛ همانقدر که شعر متنبی را می شناخت و به عربی می خواند، جویس و پروست و فاکنر و ناباکف را می شناخت؛ متعصبانه به ادبیات نگاه نمی کرد و منظری فراگیر داشت. در یک زمان در محضرش می شد، هم حافظ را با تحلیل و تأویلی امروزین بخوانی و بیاموزی و در ساعتی دیگر، نقد ادبی را از منظر نظریه های جدید فرابگیری و این فراخ منظری را در کمتر استادِ ادبیاتی سراغ داشتی و محبوب دانشجویان بود. فاصلۀ هر کلاس تا کلاس دیگر، بحث و فحصش باصبوری ای مثال زدنی ادامه داشت و کمتر می توانستی ایشان را در اتاق استراحتش بیابی و دائم مشغول ادامۀ بحث نیمه تمام کلاس بود؛ و هیچوقت از این تصدیع اوقاتش مکدر نمی شد؛ و مشوّق شاگردان جستجوگر و راهنمایی پر دقت و پر وسواس بود.
به تکرار بر شمردیم که مظاهری، فصیحی دانشمندی ذووجهین بود که دریغ است که از ادب و صبوری و تواضع بی نظیرش، در عین قدرت و فخامت و سلاست و صلابت در کلام وگفتار و کردارشان نگوییم که وقتی پهلو به پهلویش قدم بر می داشتی خود را سربازی در کنار سردار سخنی می دیدی. برای راقم سطور ایشان تجسم رفتار و کلام ناپلئون در سرا و سرزمین ادبیات بود و هست و این وجه همچنان خواهد ماند؛ و هیچ گاه سخنش را به سان پدرخوانده ای به شنونده، با نگاهِ نافذ و چشمان تاتاری مهربانشان که از پس روشنایی شیشه های عینک دسته مشکی همیشگی شان هویدا بود، تحمیل نمی کرد و سخن آنقدر عمق و وسعت و قدرت و تحلیل داشت که بی محابا ایشان را منبعِ زندۀ منابع روشن و شناسا و منابع تاریک و ناشناخته می دانستی.


قدرت دیگری که در کمتر علمی مردی می توانستی سراغ بگیری، تسلط و جستجوی مدبّرانه و عالمانه اش به گوشه های تاریک تاریخ ایران و جهان و ادبیات کلاسیک و معاصر بود. آن حافظۀ بی نظیر، اگر جسم و زمان اجازت می داد و این گسترۀ علمی را قلمی می کرد، می توانست آثار بی بدیلی را به تاریخ ادبیات وعلم تاریخ هدیه کند و نامش را ماناتر و شناساتر نماید؛ که غیر از حضور حاضری که با رغبت و استمرار در دیدار و تلمذ کلاس های درسش بیاد دانشجویانش نهاده، توانستها اندکی شان را در مقالات عالمانه اش بنگارد. یادش گرامی وحضورش در اذهان و نگاه جستجوگران و دوستدارانش ماناست، مانا می ماند.”》

فقدان جانسوز این استاد فرهیخته و ادیب اریب ودانشی مرد یگانه؛ استاد دانشگاه اصفهان، نسخه شناس برجسته و اصفهان شناس شهیر را به خانواده و دانشگاه اصفهان و تمام استادان و پژوهشگران و اهل ادب کشور تسلیت می گوییم. برای روح بلند این استاد فرزانه و دانشی مرد یگانه آرزوی رحمت و غفران الهی و آرامش ابدی داریم. امید که شاگردان و پروردگان آن استاد برجسته راه وی را ادامه دهند.
هنر امروز ز دل خاک، طلب باید کرد
زانکه اندر دل خاکند همه پرهنران.
سر انجام این استاد فرزانه پس از عمری تحقیق و پژوهش و دانشجو پروری در روز پنجشنبه مورخ ۹۶/۱۱/۱۹ جان به جان آفرین تسلیم نمود و امروز جمعه ۱۱/۲۰ در باغ رضوان اصفهان آرام گرفتند و روز یکشنبه مورخ۹۶/۱۱/۲۲ ساعت ۸صبح تا ۱۱ مراسم سومین و هفتمین و ختم آن عزیز سفر کرده در اصفهان برگزار می گردد.

 

به یاد عزیز و شادی روح بلندش یک شاخه گل صلوات هدیه کنید


true
true
false
false

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

true

آدرس

تهران ؛ خیابان نواب ، خیابان رودکی جنوبی ، تقاطع رودکی _مرتضوی ، کوچه توانا ، پلاک 4 ، طبقه 3 ، واحد 8

تلفن

07433229736
09010156001
09034561166

ایمیل

newsmola@yahoo.com

رفتن به نوارابزار