×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  چهارشنبه - ۲۸ شهریور - ۱۳۹۷  
true


true

حقير احمد تقوى مقدّم فرزند مرحوم «آقا مير علي صفدر» كه در زمان خود مصداق واقعى ملاذ الانام و ملجأ رتق و فتق انواع اختلافات اكثر، بلكه تمام اهالى كهگيلويه بود، فرزند میر محمدجعفر، فرزند مير محمدرفيع، فرزند مير محمدرضا، فرزند مير قاسم؛ و از طرف مادر، فرزند مشهدى خيرى، فرزند شاه قاسم، فرزند شاه […]

خاطره ای زیبا و جالب از آمیر احمد تقوی

حقير احمد تقوى مقدّم فرزند مرحوم «آقا مير علي صفدر» كه در زمان خود مصداق واقعى ملاذ الانام و ملجأ رتق و فتق انواع اختلافات اكثر، بلكه تمام اهالى كهگيلويه بود، فرزند میر محمدجعفر، فرزند مير محمدرفيع، فرزند مير محمدرضا، فرزند مير قاسم؛ و از طرف مادر، فرزند مشهدى خيرى، فرزند شاه قاسم، فرزند شاه محمدامين بهبهانى؛ در تاريخ ششم شعبان المعظم يك هزار سيصد چهل و دو (۱۳۴۲) قمرى [پنجشنبه ۱۳۰۲ بيست و دوم اسفند شمسی] در شهرستان بهبهان متولد شدم؛ و گويا بعد از يك سال و نيم از تولد حقير به صوابديد مرحوم والد با والده به كهگيلويه منتقل شديم. البته آن وقت در نواحى «سوق» منزل داشتيم و نمي‌دانم از چه تاريخى و چگونه به منطقه چرام منتقل شدیم. همين اندازه مي‌دانم كه در سنين ۳ تا ۵ سالگی در نقاط مختلفى از چرام، مانند مونگر (مونجير) و القچين عليا و آرند سكونت داشتيم و از آن به بعد باز به سوق و نواحى آن برگشتيم. در آن زمان مدرسه دولتى نبود و ميزان سوادآموزى منحصر بود به ملّا مكتبى‌ها، به اين نحو كه يك فردى كه سواد خواندن و نوشتن داشت حاضر مى‌شد كه به بچه‌ها خواندن و نوشتن ياد بدهد و براى حق زحمت ماهيانه پنج ريال -كمتر يا بيشتر- می‌گرفت. طريق آموزش چنين بود كه ملّا بر صفحه كاغذى مى‌نوشت  ا ب ت ث تا آخر؛ و يك روز هم مى‌نوشت اَ بَ تَ ثَ؛ بعد مى‌نوشت اُ بُ تُ ثُ و بعد مى‌نوشت اِ بِ تِ ثِ؛ و حروف اَبْجَدْ را با حرکات آنها به همین ترتیب تعلیم می‌داد.

مرحوم والد كه غريق رحمت واسعه خداوند باشد، چون مى‌دانست كه فارسى زبانان با تلفظ حروف به عربى آشنايى ندارند، از اين جهت حاضر نشد ما را به ملّا مكتبى بسپارد و خودش با خط خود الفبا نوشت، بدین طريق كه مثلاً حرف «ث» را در همان مرحله اول آموزش، به نحو تلفّظ عربى كه غیر از تلفّظ «س» می‌باشد، به من آموخت؛ و هم چنين تلفّظ ح، ذ، ع، ض، ط، ظ را به روش تلفّظ عربى به من ياد داد؛ و از اين جهت تلفّظ مخارج حروف عربی كاملاً برايم سهل و آسان شد. حقير هم تا الان اين توفيق را دارم كه در تمام ايام عمر هر روزه عمل خيرى براى ایشان انجام مى‌دهم.

بناست كه حقير خود را آنچنانكه هستم معرفى كنم. در اين تاريخ كه ۲۰ بهمن ۱۳۸۰ شمسى است، حقير هشتاد سال و شصت و هشت روز از عمرم (به تقویم قمری) مى‌گذرد؛ و با جرأت كامل عرض مى‌كنم كه تارك الصّلواتم! براى اينكه تا الآن يك ركعت نمازى كه از اول تا آخر آن را با توجّه کامل به نماز خوانده باشم، از خود سراغ ندارم؛ و خيلى از موارد بود كه ريا مانند همان مُور سیاه كوچكى كه در شب تار بر سنگ سياه حركت كند تشريف مى‌آورد و كار نوكر حلقه به گوش آمره بالسوء را مى‌ساخت. گه‌گاهى كه زمينه براى ريا فراهم نبود، مسافرت‌هاى درون مرزى و تخيلى نفس به نحوى شروع مى‌شد كه نماز زبانى و عضلانى تمام مى‌شد، در صورتى كه ما هنوز از سفر خيالى مراجعت نكرده بوديم. خوشبختانه مدتى است كه با عنايت خداوندى كمى وضع بهتر شده؛ به نحوى كه حالت انكسار و خضوع احساس مى‌شود ولى متأسفانه زودگذر بوده و دولت مستعجل است.

در سال دوم که عازم بهبهان شدم اخوی[۱] را هم به منظور درس خواندن به مدرسه آوردم؛ زیرا هنوز در منطقه، مدارس دولتی تاسیس نشده بود، پس فردی مثل اخوی به واسطۀ اینکه مدرسه‌ای نبود که برود و ثروتی هم نداشتیم که مشغول محافظت از آن بشود، در منزل جز بیکاری کاری نداشت، از این جهت وی را به مدرسۀ علمیه آورده و مشغول امثله شد. هر کس تازه وارد مدرسه می‌شد لحافی به او می‌دادند، چون وضع مدارس علمیه در بهبهان بهتر شده بود، لذا لحافی به اخوی دادند، ولی ناگفته نماند که امسال هم بنده لحاف نداشتم و آن زمستان را با عبای خود و عبای اخوی گذراندم؛ زیرا لحاف کذایی را به یکی از اقوام فقیرمان که بنا بود با کمک دسته جمعی اقوام وسیلۀ عروسیش فراهم شود، بنده هم به سهم خود آن را بخشیدم. نزدیک بهار مرحوم آقای حاج سید فرج الله که در آن اوقات از معروفین علمای بهبهان بود و به طلبه‌ها کمک می‌نمود، از قول طلبه‌ها شنید که فلانی لحاف ندارد، از طرف ایشان لحافی به ما داده شد.

در آن اوقات ماهیانه مبلغ پنجاه و پنج تومان شهریه عاید بنده و اخوی می‌شد که به نحو مذکور اول هر ماه روی مغازه‌های خبّازی و بقالی و بزّازی تقسیم می‌شد و برای ماه آینده قرض را از هر سه مغازه شروع می‌کردیم. این خاطره هم فراموش نشدنی است: صبح‌ها معمولاً دو نفرمان دو نان صبحانه می‌خوردیم، ولی چون فصل زمستان شب‌ها بلند بود، دو نان کفایت صبحانه نبود، اما قناعت می‌کردیم. روزی صبح زود بنده بیدار شدم دیدم احتیاج به حمام دارم رفتم حمام، موقع برگشتن دو نان گرفتم و با خود آوردم، از این طرف هم اخوی بیدار شد، چای درست کرد و او هم رفت دو نان آورد، حال که چهار نان سرِ سفره صبحانه جمع شد، تبادل نظر شد که آیا هر چهار تا را بخوریم یا بر حسب معمول دو تا را بیشتر نخوریم و دو تای دیگر را برداریم برای ظهر؟ بالاخره فرط اشتها نظر کسی را تصویب نمود که هر چهار نان را بخوریم تا ظهر خدا کریم است. خلاصه هر چهار نان را خوردیم و راستی سیر هم نشدیم، بنده با خدا شوخی کردم که خدایا تو می‌دانی که ما هر صبح می‌توانیم چهار نان بخوریم، ولی نیست.

الحاصل در اواخر سنۀ ۱۳۶۷ [۱۳۲۷ شمسی] علاقه و موجباتی برای ما در محل به وجود آمد که درس خواندن در بهبهان برای ما مشکل یا محال بود، تنها راهی که ممکن بود کشِشِ آن علاقه را تضعیف کرد دوری از محل بود. از این جهت در اول سنۀ ۱۳۶۸ عازم نجف شدم در حالی که به واسطۀ مؤمنین و خیراندیشانی از طوایف طیبی و بهمئی که از بابت وجوهات به ما کمک می‌نمودند، وسیلۀ معاش اخوی و والده و یکی از خواهران را که تا آن وقت در منزل بود، فراهم کرده بودم.

در روز ۱۷ صفر ۱۳۶۸ قمری [۲۷ آذر ۱۳۲۷ شمسی] وارد نجف شدم، در آن تاریخ حدود سه سال از فوت مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی می‌گذشت، گرچه آیات عظامی مانند آیت الله سید محسن حکیم و آیت الله سید محمود شاهرودی و آیت الله سید ابراهیم استهباناتی معروف به آقا میرزا آقا و آیت الله سید عبدالهادی شیرازی در نجف بودند، ولی شهرت مرجعیت بر حسب سیاست ایران در قم به آیت الله بروجردی انتقال یافته بود و در نتیجه وضع حوزۀ نجف از حیث بودجه و شهریۀ طلاب به حدّی ضعیف شده بود که نان حوزۀ نجف را آیت الله بروجردی می‌داد و هر قسمتی از طلبه‌ها را فردی از مراجع نجف شهریۀ بسیار مختصری می‌داد.

طلبه‌های بهبهانی که بنده جزء آنها محسوب می‌شدم از طرف مرحوم استهباناتی ماهی ده تومان و از طرف آقای شاهرودی ماهی پنج تومان دریافت می‌کردند که عاید من هم می‌شد و پایۀ درسی هم ملاک نبود. اتفاقاً پنج تومان مرحوم شاهرودی هم به واسطۀ نرسانیدن و کمبود وجوهات در نجف مدتی قطع شد. شهریۀ بنده تا اواخر سنۀ ۱۳۶۹ قمری [۱۳۲۹ شمسی] از طرف آقای بروجردی ماهی ده تومان و از طرف مرحوم استهبانانی نیز ماهی ده تومان بود که در نهایت سختی بر ما می‌گذشت. از اواخر سنۀ ۱۳۶۹ تا اوایل ۱۳۷۰ قمری که بنده به واسطۀ کسالت والده در محل، عازم محل شدم، وضع قدری بهتر شد و مرحوم آقای استهباناتی ماهی بیست تومان و مرحوم آقای شاهرودی ماهی ده تومان به هر نفر شهریه می‌دادند.

اما از لحاظ درسی، چون در بهبهان نظم و ترتیب صحیحی وجود نداشت، لذا در نجف عقب‌گرد کرده و از اول سیوطی شروع نمودم. سیوطی و مطلوّل را پیش استاد شیخ محمد علی مدرّس افغانی که فعلاً در قم هم به استاد ادبیات مشهور است خواندم و منطق و قسمتی از جلد اول قوانین را پیش آقامیرزا کاظم تبریزی و تا اواسط جلدین لمعه را پیش شهید آیت الله حاج سید اسدالله مدنی خواندم.


true
true
false
false

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

true

آدرس

تهران ؛ خیابان نواب ، خیابان رودکی جنوبی ، تقاطع رودکی _مرتضوی ، کوچه توانا ، پلاک 4 ، طبقه 3 ، واحد 8

تلفن

07433229736
09010156001
09034561166

ایمیل

newsmola@yahoo.com

رفتن به نوارابزار